Monday, July 6, 2009

Simple Life of A Soldier


Do I?
Do I want that simple life
in the barracks where you
know what's
ultimately
going to happen
when you can for real
feel
win or loss.
and you don't have to
sit down think about
all the good things you have,
and all the bad ones
when win or loss is right there
in front of your eyes,
shouting itself right at you,
and you have only one job:
to dance or to mourn.
when you don't have to wonder
what happened and why
when you don't have time to sit down
ask yourself, "Am I happy?"
But are you happy?
Are you sad?
What?
What are you?
How are you?

Monday, June 15, 2009

خیابان 24 خرداد

بگذار چند سال بگذرد. آن‌گاه خواهی دید چگونه خیابان ِ امیرآباد (کارگر) شمالی، جایی که پردیس دانشکده فنی دانشگاه تهران در آن قرار دارد، کوی دانشگاه، جایی که سهمگین‌ترین وقایع دانشجویی در آن اتفاق افتاده‌اند، محل خواب و آسایش دانشجویان، نام‌اش را تغییر می‌دهد.
نام این خیابان، "24 خرداد" خواهد شد. و 10 سال دیگر، 20 سال دیگر، دانشجوی جوانی چون من، چون تو، چون آن 5 نفری که در این خیابان کشته شدند، با شوق ِ روز ِ نخست، روی برگ‌های اول پائیز راه خواهد رفت، به تابلوی خیابان که روی آن نوشته شده: "24 خرداد"، نگاهی بی‌تفاوت خواهد انداخت، بی‌ که به یاد آورد آن روز را، بی که بداند چه گذشت آن روزها. نگاهی همچون آن نگاهی که ما تا امروز، به تابلوی خیابان "16 آذر" می‌انداختیم، نگاهی از سر ندانستن. از سر حاضر نبودن بر هر لحظه‌ی تاریخ.
فکر می‌کردیم در قرن بیست و یکم، دیگر چنین اتفاقی نخواهد افتاد. اشتباه می‌کردیم. زمان، قربانی‌های جدیدی می‌گیرد، و قربانی‌های قبلی به دست فراموشی سپرده می‌شوند. تا آن‌که باز، حادثه‌ای رخ دهد، و سرها به عقب برگردد، و تکرار را ببیند، و فراموشی را.

Saturday, June 6, 2009

خواب

لبه‌ی یک پرتگاهی ایستاده بودم، من بودم، مامانم و خواهرم بودن، خانواده‌ی کوچک‌ترین خاله‌ام هم بودن. مجبور بودیم از این پرتگاه خودمون رو پرت کنیم پایین. نمی‌دونم چرا، ولی کاری بود که باید می‌کردیم. اون پایین، دره‌ی خیلی عمیقی بود. تنها اون عده‌ای می‌رسیدند با موفقیت و سلامت به زمین که اعتماد به نفس و در معنای منفی‌ش، غرور ِ کمتری داشتند. باید غرورشون به صفر می‌رسید تا به زمین برسند. بیشترشون خیلی زود رسیدن اون پایین. من همین‌طور تو هوا معلق بودم، نمی‌دونستم چی کار کنم که برسم اون پایین. یکهو شروع کردم به فریاد زدن:
شعرهای من خیلی بی‌ارزش‌ان. شعرهای من چرت هستن. من بیخودترین شاعر دنیام.
با گفتن این جمله‌ها، لحظه به لحظه به زمین نزدیک‌تر می‌شدم.
اما ته ته دلم، جایی که هیچ‌کس نمی‌دید، می‌دونستم که این شعرهای من نبودن که بی‌ارزش بودن، این "مردم" بودن که شعرهای من رو نفهمیدن. حتی در اون شرایط هم باورم نمی‌شد که باید همچین جمله‌ی به‌وضوح اشتباهی رو بگم که به زمین، به سرپناه، برسم.

Thursday, June 4, 2009


I never believed that we are all the same to God,
That he loves us all the same,
invests the same amount of time and fortune on all of us,
It would be so unfair;
Some of us are not as promising
and as good as the others,
some of us are just a body and a face,
some of us- we have raindrops in our hair,
the sun beams on our forehead,
birds encircle us like a galaxy,
we breathe out gold and sapphire.

I never believed that we are all the same to God,
Never will.

Sunday, May 24, 2009

من معنی انتظار رو خوب می‌دونم
معنی رسیدن به انتظار رو
معنی آرزو کردن رو و بعد دیدن این که یک ربع بعدش، یک ساعت بعدش، یک روز بعدش،
تو بهم زنگ می‌زنی و از دور
ماشین سیاه همیشگی‌ت پیدا می‌شه
که گاهی وقت‌ها تمیزه
و گاهی وقت‌ها کثیف،
و تو همیشه از بیرون شیشه
پیدایی
با کله‌ای که همیشه
چه پُر مو مثل یه درخت،
چه کچل مثل بیابون،
از دور منو صدا می‌زنه
و می‌گه: تو آرزو می‌کنی
من جواب می‌دم

تو آرزو می‌کنی
من جوابشم

ناخدا

تو ناخدای من بودی
هر جا می‌گفتی من می‌رفتم
اگر یک لحظه می‌رفتی از پیشم
حتی در حد همین یک توالت رفتن معمولی
من زانوی غم بغل می‌گرفتم

تو ناخدای من بودی
تو منُ از میون همه‌ی این طوفان‌ها
همه‌ی این موج‌های ترسناک
رد کردی

تو ناخدای من بودی
من رو بردی اون طرف اقیانوس
و پیاده‌م کردی.

Monday, May 4, 2009

The Year Gone By


Returning to this year,
all the years ahead
wishing to return to this year,
this one year
this one best year
this one, passed, best year
this only perfect year in my life
with all its imperfection

wishing to return to this year;
dreaming of it at nights and
writing books about it in the
early hours of the afternoon
alone with myself and a cup of tea
(i will never get drunk on coffee
tea will always remain my drink
as a habit you shaped in me
as a symbol of all the habits that you shaped in me)

this year will remain with me
as it was
golden, blue, green,
with little flakes of snow
here and there;

like that cup of tea
that red, brownish, cup of leaves
soaking in water as if drowning
drowning and dead
wishing to rise again,
this year will always remain with me

None of it will move in my head
none of it will differ
none of it will become better
or will get eternal

this year as it was
ephemeral
golden
blue
green
with leaves of red here and there
and little shades of white on the ground

this year
as it was
as it will always be,
eternally be
with all its mortality.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com